تبليغاتX
من از معماری متنفرم؟
 

پدربزگم انسان آينده نگري بود ...

هميشه ميگفت: شماها يكيتون بايد دكتر بشه ...

صبور نبود و روي تحملشم چندان نميشد حساب كرد  ...

ولي ميخواست ما دكتر بشيم تا ديگه پول ويزيت نده ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 10:28  توسط آرش خارابی  | 
 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 16:44  توسط آرش خارابی  | 
آقای مهندس،

اگه جواب تلفن منا نديد،

خدا شاهده همين فردا ميرم چكتا برگشت ميزنم،

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 21:0  توسط آرش خارابی  | 
 

تنها دلیل بدشانسیس بیماری صعب العلاجش نبود وقتي كه تو اون بيمارستان مزخرف تو عمان ميخواست عمل بشه و نشد يا اون دختره كه دلخوشي زندگيش بود و تركش كرد به بدترين شكل ممكن و  حتي خانواده از هم پاشيدش كه هر كدوم تو يه سرزميني بودند و ...

از همون چند سال پيش كه با هم تو اون غربت همخونه بوديم و من بعد از چند ماه برگشتم به خانه پدري ديگه خبري ازش نداشتم، به جز يه وصيت نامه كه پيشم گذاشته بود و يه ايميل كه هيچ وقت جوابي نداد

تا دو هفته پيش كه جواب داد، خودش بود، از خودش گفته بود، از خوشبختي، از اينكه زنده است و دعوت مادرش را براي رفتن به اسكاتلند قبول كرده بود...

عليرضا بدبخت بود...بدشانسي جزيي از زندگيش بود و حالا شنيدن خوشبختيش عجيب بود...

نميدونم تو كدوم پارتي، لب كدوم دختر را بوسيده كه اينطور خوشبختي بهش حمله كرده...

حالا اگه شما يه زماني، دختر خوش شانسي بودي و الان ديگه نيستي، شماره عليرضا را بهت ميدم، اون پسره پوست كلفتي، بدن قوي و پاهاي محكمي داره، به هزار جور بدبختي و سرطان و تنهايي و تنها گذاشته شدن و تنها موندن تو يه اتاق نمور بسته و تمام اين چرنديات عادت داره، تو طاقتشا نداري، بدن لطيف و ساقاي ظريفت تحمل اين همه درد را نداره، به خدا عليرضا ديگه كرگدني شده واسه خودش

 لازم نكرده فداكاري كني، برو يه لب از اون لباش بگير و ديگر تمام...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 19:1  توسط آرش خارابی  | 

صداش ميكردم محمد حسني يا حسن محمدي ، دقيقا يادم نيست، ولي يادمه كه وقتي گفت اسمم حسن محمدي يا محمد حسني، به شوخي گفتيم: محمد حسني يا حسن محمدي و از همون زمان بعضي ها بهش ميگفتن حسن محمدي يا محمد حسني و بقيه صداش ميكردند محمد حسني يا حسن محمدي و البته يادم نمياد كه كي ها بهش ميگفتند حسن محمدي يا محمد حسني، البته به قول اسلان يا ارسلان چه فرقي ميكنه كه چي صداش بزنند، ارسلان يا اسلان نگهبان پروژه انزلي بود، فاميليش لاجي زاد بود يا لاجي زاده، ‌فرقي براش نميكرد و ما هم مثل جامعه شناساي انگليسي كه تو نوشته هاشون "he"  و "she"  را متناوبا و به نسبت مساوي رعايت ميكنند بعضي وقتها بهش ميگفتيم اسلان يا ارسلان، لاجي زاد يا لاجي زاده تا اينكه يه روز سرد پاييزي كه بارون بود و دريا هم طوفاني و زمين مخلوط شن و آب و همه گلي و خسته، ارسلان يا اسلان ازم خواست يه نامه ترك كار براش بزنم كه بره كاراي بازنشستگيش را انجام بده، شناسنامه اش را گرفتم تا مشخصاتش را وارد كنم، بهش گفتم محل تولدت زياد واضح نيست، گفت شيل سر يا شيله سر، اصلا چه فرقي ميكنه، گفتم نه عمو ارسلان يا عمو اسلان، اين كه اينجا نوشته اوني نيست كه ميگي،‌ اشفركان يا اشتركان يا يه همچين چيزاييه، گفت اشتركان يا اشترفان را يادم نمونده، گفت: نه بابا، اشترفان يا اشتركان ديگه چيه؟ من شيل سر يا شيله سر به دنيا اومدم، چي ميگي تو واسه خودت؟ گفتم برو به هر كي دوست داري نشون بده و خب همه هم تاييد كردند اشتركان يا اشترفان را، اسلان يا ارسلان يا هر چي، واسه خودش كه زياد فرقي نميكرد چي صداش كنند را تا به اون لحظه هيچ وقت تا اين حد ناراحت نديده بودم،

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 10:37  توسط آرش خارابی  | 
اگه از طراحی چیزی نمیفهمی راحتترین راه اینه که اصلن طراحی نکنی...وقتی که طراحی نکنی کسی نقدت نمیکنه اشکالی به کارت وارد نمیکنند و همگان اسپرسو به دست در برابر اثرت سکوت میکنند اون وقت میشی یه چیزی مثه  میس ون در روهه یا اگه اونم نشی دیگه رابرت رایمن که رو شاخشه 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 21:12  توسط آرش خارابی  | 

علاقه: "خانم دالووي" ويرجينا ولف را ميخوني و ميزاريش تو قفسه ي كتاباي محبوبت يا حتي اگه خوشتم نيومد و پرتشون كردي يه گوشه اي و يكي از هم قطارات واله و شيداي قلم ولف شد ميشه نتيجه گرفت كه تو و فقط تو بودي كه چندين سال پيش عاشقانه يك طرفه دوشيزه ولف بودي كه ويرجينيا باهيچ ترفندي نتونست كاري كنه كه بزني به چاك...                                                            

از خود متشكري: ميتوني خودتا دست بندازي...اونم روز تولدت، بگي من مسخره ام به من بخنديد يا حتي اعتراف كني اين قدر ضعيف هستي كه از پس كاري كه بايد ازش امرار معاشم كني برنمياي، اون وقت يكي ساعت يك نصفه شب خميازه كشون و با دماغ آويزون وايسته جلوت و بگه كه تو يه از خودمتشكر خودخواه از دماغ فيل افتاده هستي عينهو بقيه هم قطارات...

تناقض: داد ميزنه تو كه با ويرجينيا يا خانم دالووي يا چه ميدونم هر كي مشكل داري ديگه لازم نكرده بخونيش...جسارت ميكني و بهش يادآوري ميكني كه همين تو بودي كه ميگفتي من عاشق ولف بودم، حالا اين حرفات يعني چي؟ نق نق ميكنه كه "گه خوردم،گه خوردم،گه خوردم..." هميني كه هست

صداقت: يعني ماسك بزني، گن ببندي، موهاتا رنگ كني، اون وقت پشت ديوار قايم بشي و سر بقيه داد بزني و ادعاي صداقت كني...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/23ساعت 9:58  توسط آرش خارابی  | 

 

این "ضد معماری" که هر قد و نیم قدی میگه حالا حرف تحقیره یا تعریف؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/14ساعت 14:3  توسط آرش خارابی  | 

ميخوانند ميخوانند، پرندگان ميخوانند بي آن كه بدانند چه مي خوانند، آنها تنها دركشان گلويشان است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت 22:18  توسط آرش خارابی  | 
 Arash Poster

بین حماقت آرشیتکتها و پول ارتباط مستقیمی وجود داره...با زیاد شدن هر کدوم اون یکی هم به همون نسبت بالاتر میره... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/25ساعت 23:26  توسط آرش خارابی  | 
زیبایی معماری مبتنی بر کد

Dear AuotoCAD

                                                                    photo by Arash Kharabi  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 13:31  توسط آرش خارابی  | 

برای اینکه تو هوای سرد و بارانی پاییز، پاها که از حساسترین اندامهای بدنند خیس نشوند، شروع به تحقیق گسترده ای کردم و خب، چه شروعی بهتر از معماری این سرزمین که برای هر مسئله ای پاسخی شایسته و درخور دارد.  

کلی گشتم و گشتم تا اینکه در نهایت فهمیدم که راه حل گنبدهای دوپوش، جواب من برای خیس نشدن پاها و لباسای زیرم در این هوای بارانی بود، برای همین، زیر شلوارم، گرمکنی پوشیدم کوچکتر و تنگتر از شلوارم و حتی برسم قدما که پایین گنبد را میبستند، پایین گرمکنم را داخل جورابم گذاشتم، حالا دیگه نه تنبونم خیس میشه و نه هویتم از بین میره....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/06ساعت 20:15  توسط آرش خارابی  | 
آخه اینا چه کار میکنند که دیوار توالتشون از.......

                                                                                    photo by arash kharabi 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 23:9  توسط آرش خارابی  | 
 

It could sometimes be something odd and strange and ugly; it’s curious

 

                     photo by: arash kharabi's tripod

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 16:31  توسط آرش خارابی  | 
 

صد هزار و یه نفر

                                                                          photo by: arash kharabi

ایران - امارات را با یه چیزی مثله یه توفیق اجباری از آزادی سر در آوردم.......

 

ایران - عربستان هم در راهست.....

ای کاش میتونستم خمیازه ای به بزرگی آزادی بکشم....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/14ساعت 21:32  توسط آرش خارابی  | 

photo by arash kharabi                         iiiiii           

من از سگ و معماری و سپیا متنفرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 23:16  توسط آرش خارابی  | 
روز و شب زنی که کسی برایش شعری نمی سراید

هیچ شعری شاعر ندارد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 21:26  توسط آرش خارابی  | 

photo by : arash kharabi, hamooni ke az dast hamkelasi bazi doostan raft saghakhoone

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 2:25  توسط آرش خارابی  | 
 

 photo by: arash kharabi                                       

فوکوسشا درست کن...کمی کراپ بیشتر...نورهایی مزاحم و ترکیی غیرتکنیکی...فقط حیف که هیچ معمار احمقی نمیتواند به چیزی جز زیبایی تکنیکی بناها فکرکند...حیف که نمیتواند بفهمد این چوبای کرمو و این رنگهایی که چنین ناشیانه بر دیوارها نقش بسته اند از تمام دنیای بناهای فکر شده! و مرتب آنها بکرتر و دوستداشتنی تر هستند..دلت زمانی میخواهد تا بی دغدغه مزاحمانی که تو را امر به چگونه نشان دادن بهتر زیبایی ها میکنند آرام آرام به آغوشش بکشی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 19:47  توسط آرش خارابی  | 
 

ما به این میگیم نتیجه نظریات و فکرهای حاضر و آماده...یعنی همون حرفای کنسروی...

استانداری گیلان 

استانداری گیلان

آرشیتکت: مهدی رییس سمیعی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 18:37  توسط آرش خارابی  | 
به ما ربطی نداره ولی اوناییکه معتقدند معماری گذشته برای گذشتتگان مناسب است برای این حرف دلیلی دارند یا صرفا به عنوان یک گزاره بدیهی آن را پذیرفته اند؟!    

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 22:21  توسط آرش خارابی  | 
 وقتی که از  آدرس  blogfa.ir  هم میشه به blogfa.com دسترسی پیدا کرد طبیعتا بیشتر مشتریش شدم بالاخره یه کلمه هم یه کلمه است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 1:12  توسط آرش خارابی  | 
..ترا حضرت عباس اون بیل را کنار بزار... آقا جون عزیزت نریز...اوهوی یارو با توام..این چس مثقال جا را خونه ارواح کردی از بس این روح معماری (مدرن/معاصر/پست مدرن/اولترا مدرن/ایرانی) را چپوندی توش...  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 20:11  توسط آرش خارابی  | 

لحظه ی برخورد گلوله و پخش شدن خون برای کسی که دستور تیر را داده اهمیتی ندارد، برای او مهم، از بین بردن است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 21:58  توسط آرش خارابی  | 
 

 

از جلوی گل فروشی رد می شدم...دیدم قشنگترین گلش نیست...اس ام اس زدم ببینم کجایی؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 21:56  توسط آرش خارابی  | 
تیر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 21:54  توسط آرش خارابی  | 
 

 

 

منم مثل کامران نمیدونم چرا دارابش که مسئول تهیه اون قسمت از کتاب مساجد معاصر خاورمیانه که مربوط به معرفی مساجد معاصر ایران بود این مسجد را فراموش! کرد...مخصوصن اگه به جای کامران عدل از عکسهای من استفاده می کرد....

 

 

 

 

 

 !diba kharabi

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 21:39  توسط آرش خارابی  | 
 

توجه توجه: به دلیل درخواست های مکرر و استقبال وبلاگ نویسان جهت شرکت در مسابقه مهلت ثبت نام تا 20 اردیبهشت تمدید شد. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 2:3  توسط آرش خارابی  | 
هر کس که تو طویله بدنیا بیاد ، الزاما خر نیست...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 2:30  توسط آرش خارابی  | 
 

قدیما اونجا.....تو پرشین بلاگ یه وبلاگ نارنجی داشتم.......

اینم یکی از پستهاش بود:

 

درک احمدعلی از فوتبال

 اولهای جام(ملتهای اروپا) بود، با بچه ها داشتیم فوتبال نگاه میکردیم که احمد گفت چه خوب میشه اگه سوئد وهلند به هم بخورند.

       گفتیم : حتما به خاطر سیستمها و تاکتیهای این دو تیم میگه که اگه به هم بخورند بازی فوق العاده قشنگی میشه.

       از خودش که پرسیدیم چرا؟!

       گفت:سوئد و طرفداراش زرد زردند وهلند و هواداراش نارنجی نارنجی، زمین ورزشگاه هم که سبز، ترکیب رنگ چه داخل زمین، چه روی سکوها فوق العاده قشنگ میشه.

      همین طور هاج و واج همدیگر را نگاه میکردیم که دو زاریم  افتاد. پرسیدم:احمد علی آخرین کتابی که

خوندی چی بود؟           

        من و من کنان جواب داد:     هنر رنگ ايتن!!!......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 14:42  توسط آرش خارابی  |