زمانی بهترين ماشيني بود كه ميتونستيم بسازيم و تو هم برجسته ترين كارگرداني كه ميشناختيم،
راننده ها دلشون به اين خوش بود كه هر تعميركاري، هر جاي اين مملكت ميتونه تعميرش كنه و ما هم به اينكه تو را ببينيم و بخونيم،
راستش شايد الان از پيكان سواري خجالت نكشيم يا با ديدن فيلمهات و دنبال كردن خطهاش چندان خميازه بزرگي هم نكشيم ولي ترجيح ميدهيم گپهاي دوستانه مون درباره سيستم تعليق مك فرسون وراكروز و سريالهاي شاد و شنگول كره اي باشه،
...............................
پ.ن: متاسفم بهرام خان بيضايي! ولي سرويسمون كرد اون پيكاني كه چند وقت پيش حول و حوش مولوي سوارش شديم و تمام چاله چوله ها و بدبختيهاي خيابان را بدون هيچ جرح و تعديلي فرستاد تو که یادمون بندازه نه تو سیستم تعلیق داری نه پیکان،
ميدان وليعصر – بلوار كشاورز – سر فلسطين
خب حالا ميتوني تو كوچه هاي سبزي كه هنوز چند تايي از معدود خونه هاي مكعبي دهه چهلي داره قدم بزني تا برسي به انقلاب
و به جاي اينكه جلوي جاهايي مثل انتشارات سروش وقت تلف كني، سرتا بنداز پايين و برو تا كتابسراي نيك،
يه نگاهي به قفسه هاش بنداز و اگه نتوستي پيداش كني، به اون پسره بگو كه "روياي بابل" براتيگان را ميخواي ...
تا سر وصال راهي نيست، اونجا همزمان كه داري اسكوپ شكلاتي را تو فنجون هم ميزني، ميتوني از پاي سيب ذره ذره بكني، بندازي رو زبونت و از هر صفحه اي كه افتاد چند كلمه اي بخوني،
اكبرآقا از علاقه مندان مد و مدل كودكيهاي من در محله ي پدري بود و هميشه با وسواس خاصي ميپرسيد:
آرش جان چه مدلي ميخواي كوتاه كني و منم توضيح مفصلي ميدادم و ايشان هم با دقت كامل گوش ميدادند و حتي سوالهايي هم از من ميپرسيد،
و خب بعدها كه از اون محله قديمي كوچ كرديم و آرايشگرهاي ديگر را هم ديدم ...
اكبرآقا كلا يه مدل مو بيشتر بلد نبود ولي براي همونم اينقدر مشتاقانه حرف ميزد كه متقاعد ميشديد كه واقعا هر دفعه داره يه مدل جديد كار ميكنه ...
پدربزگم انسان آينده نگري بود ...
هميشه ميگفت: شماها يكيتون بايد دكتر بشه ...
صبور نبود و روي تحملشم چندان نميشد حساب كرد ...
ولي ميخواست ما دكتر بشيم تا ديگه پول ويزيت نده ...
اگه جواب تلفن منا نديد،
خدا شاهده همين فردا ميرم چكتا برگشت ميزنم،
تنها دلیل بدشانسیس بیماری صعب العلاجش نبود وقتي كه تو اون بيمارستان مزخرف تو عمان ميخواست عمل بشه و نشد يا اون دختره كه دلخوشي زندگيش بود و تركش كرد به بدترين شكل ممكن و حتي خانواده از هم پاشيدش كه هر كدوم تو يه سرزميني بودند و ...
از همون چند سال پيش كه با هم تو اون غربت همخونه بوديم و من بعد از چند ماه برگشتم به خانه پدري ديگه خبري ازش نداشتم، به جز يه وصيت نامه كه پيشم گذاشته بود و يه ايميل كه هيچ وقت جوابي نداد
تا دو هفته پيش كه جواب داد، خودش بود، از خودش گفته بود، از خوشبختي، از اينكه زنده است و دعوت مادرش را براي رفتن به اسكاتلند قبول كرده بود...
عليرضا بدبخت بود...بدشانسي جزيي از زندگيش بود و حالا شنيدن خوشبختيش عجيب بود...
نميدونم تو كدوم پارتي، لب كدوم دختر را بوسيده كه اينطور خوشبختي بهش حمله كرده...
حالا اگه شما يه زماني، دختر خوش شانسي بودي و الان ديگه نيستي، شماره عليرضا را بهت ميدم، اون پسره پوست كلفتي، بدن قوي و پاهاي محكمي داره، به هزار جور بدبختي و سرطان و تنهايي و تنها گذاشته شدن و تنها موندن تو يه اتاق نمور بسته و تمام اين چرنديات عادت داره، تو طاقتشا نداري، بدن لطيف و ساقاي ظريفت تحمل اين همه درد را نداره، به خدا عليرضا ديگه كرگدني شده واسه خودش
لازم نكرده فداكاري كني، برو يه لب از اون لباش بگير و ديگر تمام...
صداش ميكردم محمد حسني يا حسن محمدي ، دقيقا يادم نيست، ولي يادمه كه وقتي گفت اسمم حسن محمدي يا محمد حسني، به شوخي گفتيم: محمد حسني يا حسن محمدي و از همون زمان بعضي ها بهش ميگفتن حسن محمدي يا محمد حسني و بقيه صداش ميكردند محمد حسني يا حسن محمدي و البته يادم نمياد كه كي ها بهش ميگفتند حسن محمدي يا محمد حسني، البته به قول اسلان يا ارسلان چه فرقي ميكنه كه چي صداش بزنند، ارسلان يا اسلان نگهبان پروژه انزلي بود، فاميليش لاجي زاد بود يا لاجي زاده، فرقي براش نميكرد و ما هم مثل جامعه شناساي انگليسي كه تو نوشته هاشون "he" و "she" را متناوبا و به نسبت مساوي رعايت ميكنند بعضي وقتها بهش ميگفتيم اسلان يا ارسلان، لاجي زاد يا لاجي زاده تا اينكه يه روز سرد پاييزي كه بارون بود و دريا هم طوفاني و زمين مخلوط شن و آب و همه گلي و خسته، ارسلان يا اسلان ازم خواست يه نامه ترك كار براش بزنم كه بره كاراي بازنشستگيش را انجام بده، شناسنامه اش را گرفتم تا مشخصاتش را وارد كنم، بهش گفتم محل تولدت زياد واضح نيست، گفت شيل سر يا شيله سر، اصلا چه فرقي ميكنه، گفتم نه عمو ارسلان يا عمو اسلان، اين كه اينجا نوشته اوني نيست كه ميگي، اشفركان يا اشتركان يا يه همچين چيزاييه، گفت اشتركان يا اشترفان را يادم نمونده، گفت: نه بابا، اشترفان يا اشتركان ديگه چيه؟ من شيل سر يا شيله سر به دنيا اومدم، چي ميگي تو واسه خودت؟ گفتم برو به هر كي دوست داري نشون بده و خب همه هم تاييد كردند اشتركان يا اشترفان را، اسلان يا ارسلان يا هر چي، واسه خودش كه زياد فرقي نميكرد چي صداش كنند را تا به اون لحظه هيچ وقت تا اين حد ناراحت نديده بودم،

علاقه: "خانم دالووي" ويرجينا ولف را ميخوني و ميزاريش تو قفسه ي كتاباي محبوبت يا حتي اگه خوشتم نيومد و پرتشون كردي يه گوشه اي و يكي از هم قطارات واله و شيداي قلم ولف شد ميشه نتيجه گرفت كه تو و فقط تو بودي كه چندين سال پيش عاشقانه يك طرفه دوشيزه ولف بودي كه ويرجينيا باهيچ ترفندي نتونست كاري كنه كه بزني به چاك...
از خود متشكري: ميتوني خودتا دست بندازي...اونم روز تولدت، بگي من مسخره ام به من بخنديد يا حتي اعتراف كني اين قدر ضعيف هستي كه از پس كاري كه بايد ازش امرار معاشم كني برنمياي، اون وقت يكي ساعت يك نصفه شب خميازه كشون و با دماغ آويزون وايسته جلوت و بگه كه تو يه از خودمتشكر خودخواه از دماغ فيل افتاده هستي عينهو بقيه هم قطارات...
تناقض: داد ميزنه تو كه با ويرجينيا يا خانم دالووي يا چه ميدونم هر كي مشكل داري ديگه لازم نكرده بخونيش...جسارت ميكني و بهش يادآوري ميكني كه همين تو بودي كه ميگفتي من عاشق ولف بودم، حالا اين حرفات يعني چي؟ نق نق ميكنه كه "گه خوردم،گه خوردم،گه خوردم..." هميني كه هست
صداقت: يعني ماسك بزني، گن ببندي، موهاتا رنگ كني، اون وقت پشت ديوار قايم بشي و سر بقيه داد بزني و ادعاي صداقت كني...
این "ضد معماری" که هر قد و نیم قدی میگه حالا حرف تحقیره یا تعریف؟
ميخوانند ميخوانند، پرندگان ميخوانند بي آن كه بدانند چه مي خوانند، آنها تنها دركشان گلويشان است.
بین حماقت آرشیتکتها و پول ارتباط مستقیمی وجود داره...با زیاد شدن هر کدوم اون یکی هم به همون نسبت بالاتر میره...

photo by Arash Kharabi
برای اینکه تو هوای سرد و بارانی پاییز، پاها که از حساسترین اندامهای بدنند خیس نشوند، شروع به تحقیق گسترده ای کردم و خب، چه شروعی بهتر از معماری این سرزمین که برای هر مسئله ای پاسخی شایسته و درخور دارد.
کلی گشتم و گشتم تا اینکه در نهایت فهمیدم که راه حل گنبدهای دوپوش، جواب من برای خیس نشدن پاها و لباسای زیرم در این هوای بارانی بود، برای همین، زیر شلوارم، گرمکنی پوشیدم کوچکتر و تنگتر از شلوارم و حتی برسم قدما که پایین گنبد را میبستند، پایین گرمکنم را داخل جورابم گذاشتم، حالا دیگه نه تنبونم خیس میشه و نه هویتم از بین میره....

photo by arash kharabi
It could sometimes be something odd and strange and ugly; it’s curious

photo by: arash kharabi's tripod

photo by: arash kharabi
ایران - امارات را با یه چیزی مثله یه توفیق اجباری از آزادی سر در آوردم.......
ایران - عربستان هم در راهست.....
ای کاش میتونستم خمیازه ای به بزرگی آزادی بکشم....

photo by arash kharabi iiiiii
من از سگ و معماری و سپیا متنفرم
photo by : arash kharabi, hamooni ke az dast hamkelasi bazi doostan raft saghakhoone

photo by: arash kharabi
فوکوسشا درست کن...کمی کراپ بیشتر...نورهایی مزاحم و ترکیی غیرتکنیکی...فقط حیف که هیچ معمار احمقی نمیتواند به چیزی جز زیبایی تکنیکی بناها فکرکند...حیف که نمیتواند بفهمد این چوبای کرمو و این رنگهایی که چنین ناشیانه بر دیوارها نقش بسته اند از تمام دنیای بناهای فکر شده! و مرتب آنها بکرتر و دوستداشتنی تر هستند..دلت زمانی میخواهد تا بی دغدغه مزاحمانی که تو را امر به چگونه نشان دادن بهتر زیبایی ها میکنند آرام آرام به آغوشش بکشی...
ما به این میگیم نتیجه نظریات و فکرهای حاضر و آماده...یعنی همون حرفای کنسروی...
استانداری گیلان
آرشیتکت: مهدی رییس سمیعی
لحظه ی برخورد گلوله و پخش شدن خون برای کسی که دستور تیر را داده اهمیتی ندارد، برای او مهم، از بین بردن است

از جلوی گل فروشی رد می شدم...دیدم قشنگترین گلش نیست...اس ام اس زدم ببینم کجایی؟
منم مثل کامران نمیدونم چرا دارابش که مسئول تهیه اون قسمت از کتاب مساجد معاصر خاورمیانه که مربوط به معرفی مساجد معاصر ایران بود این مسجد را فراموش! کرد...مخصوصن اگه به جای کامران عدل از عکسهای من استفاده می کرد....
